سيد محمد دامادى

425

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

مَلَك در سجدهء آدم زمين بوسِ تو نيَّت كرد * كه در حسنِ تو چيزى يافت بيش از طورِ انسانى [ حافظ ، غزل 465 / 5 ص 946 ] گراز آن آدميانى كه بهشتت هوس است * عيش با آدميى چند پريزاده كنى [ حافظ ، غزل 472 / 3 ص 960 ] هش‌دار كه گر وسوسهء نَفْس كنى گوش * آدم صفت از روضهء رضوان به در آيى [ حافظ ، غزل 485 / 2 ص 986 ] در كتاب « تذكرة الأولياء » ضمن بيان احوال « محمّد بن علىّ التّرمذى » به مناسبت بيان اهميّت و لزوم سركوب شيطان درون ، و حذر از ظفر يافتن نفس بر آدمى ، به نقل از وى - آمده است : « چون آدم و حوّا به هم رسيدند و توبهء ايشان قبول افتاد ، روزى آدم عليه السّلام به كارى رفت . ابليس بيامد و بچّهء خود را - خنّاس نام - پيش حوّا آورد و گفت : « مرا مهمّى پيش آمده است . بچهء مرا نگه دار تا بازپس آيم . » حوّا قبول كرد . ابليس برفت . چون آدم باز آمد ، پرسيد كه : « اين كى است ؟ » گفت : « فرزند ابليس است كه به من سپرده است . » آدم او را ملامت كرد كه : « چرا قبول كردى ؟ » و در خشم شد و آن بچه را بكشت و پاره‌پاره كرد و هر پاره‌يى از شاخ درختى در آويخت و برفت . ابليس باز آمد و گفت : « فرزند من كجاست ؟ » حوّا احوال باز گفت كه : « پاره پاره كرده است و هر پاره‌يى از شاخ درختى آويخته . » ابليس آواز داد . او بهم پيوست و باز زنده شد و پيش ابليس آمد . ديگر بار حوّا را گفت : « او را قبول كن كه مهمّى ديگر دارم . » حوّا قبول نمىكرد . به شفاعت و زارى پيش آمد تا قبول كرد . پس ابليس برفت و آدم بيامد و از او پرسيد كه : « چيست ؟ » حوّا احوال باز گفت ، آدم ، حوّا را برنجانيد و گفت : « نمىدانم تا چه سرّ است در اين كه فرمان من نمىبرى و از آن دشمن خداى مىبرى و فريفتهء سخن او مىشوى ! ؟ » پس او را بكشت و بسوخت و خاكستر او نيمه‌يى به آب انداخت و نيمه‌يى به باد برداد و برفت . ابليس بيامد و فرزند را طلبيد . حوّا حال بگفت و ابليس فرزند را آواز كرد . آن اجزاء او به هم پيوست و زنده شده و پيش آن ملعون - يعنى ابليس - بنشست . پس ابليس ديگر بار حوّا را گفت : « او را قبول كن . » حوّا قبول نمىكرد . گفت : آدم مرا هلاك